سایت همسریابی موقت هلو


آدرس کانون دوست یابی و ازدواج

اشک هام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدمه هنوز نفامیده بودم رب این جغد به انبار و این خونه چی بود؟! جغد کانون دوست دوستیابین رو کامل چرخوند

آدرس کانون دوست یابی و ازدواج - دوست یابی


آدرس کانون دوست یابی

گل های قشنگمه چرا خشک شدین شماها؟ با گوشه ی روسری سفیدش اشکش رو پاک می کرد و آه می کشید. صدای پدربزرگ رو شنیدم. کانون دوست دوستیابی؟ کانون دوست دوستیابی؟ کم کم شبیه شد به صدای بابا. کانون دوست دوستیابی؟ بابایی چشم هات رو باز کن. کانون دوست دوستیابی؟ حس خیسی روی پلک و گونه هام باعث شد چشمم رو باز کنم. کانون دوست یابی که داشت گریه می کرد مورا بغلم کرد. یه دمعه چی شد؟ کشتی منو که. مادربزرگ ک است؟ هردو با تع ب نگاهم کردن. خواب بود؟

کانون دوست دوستیابین رو خم کرد

به بابا نگاه کردمه با ناراحتی گفت: خوابش رو دیدی؟ آرهه از شما خیلی ناراحت بود. کانون دوست دوستیابین رو خم کرد و به یرف حیاط رمت. مامان نگران گفت: بلند شو بریم شام بخوریم حتما ضعف کردیه حسین بیا. نمی تونستتتم به کانون دوست یابی بگم. زبونم به گفتنش نمی رمت. نمی دونستتتم مطمئنم یا نه؟ حتی به خودم هم شک دا شتم. برام قابل باور نبوده بابا توی مامیل زبون زد بود از بس عاشق مامان بود. حالا چطور می تونم باور کنم به کانون دوست یابی نامردی کرده؟ با صدای مامان از مکر بیرون اومدم.

چرا غذاتو نمی خوری؟ اینقدر با غذات بازی نکن گناه داره. نمی تونم غذا بخورم. تشتتکر کردم و به اتاقم رمتم. روی تخت دراز کشتتیدمه ملحفه رو تا پیشتتونیم بالا ک شیدم. صورت و حرف های مادر بزرگ یادم اومده ناخودآگاه ا شک هام سرازیر شد. صدای کانون دوست یابی و بابا رو می شنیدم که در مورد من حرف می زدنه با ب سته شدن در اتاق شون صدا شون هم قطع شد. دوباره خونه ساکت شده حالا صدای بال زدن پرنده ای می اومد که ق د داشت جایی برای نشستن پیدا کنه. بعد از چند ثانیه صدای بال زدنش قطع شد و صدای جغد شروع شد.

کانون دوست دوستیابین خیابون بود

از پن ره به حیاط نگاه کردمه بالای شاخه ی نخل نشسته بود و کانون دوست دوستیابین خیابون بود. اشک هام رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدمه هنوز نفامیده بودم رب این جغد به انبار و این خونه چی بود؟! جغد کانون دوست دوستیابین رو کامل چرخوند و با چشتتم های براقش نگاهم کرده برام ع یب بود که چرا ازش نمی ترسیدم. دوباره بال زده پرواز کرد و روی پیش پن ره ی اتاقم نشست. کمی هول شدم اما نترسیدم. چرا تو انقدر ع یبی؟! چرا بابام ازت می ترسه؟ دوباره صدایی درآوردو کانون دوست دوستیابین رو چرخونده نگاهش به انبار بود.

هیه تو چرا به انبار نگاه می کنی؟! لابد تو هم مثل بابا ازش می ترستتی! اصتتلا چرا میای این جا؟ بلند شدم و به سمت پن ره رمتمه خوا ستم پن ره رو باز کنم که پرواز کرد و دوباره روی شاخه نش ست. بی خیال پن ره شدم. به یرف جعبه قرص هام رمتم و یه مُسکن بردا شتم و خوردم. دلم می خوا ست زودتر خوابم ببرهه سردردم خیلی اذیتم می کرد. بالاخره خوابم برد. توی تاریکی ای ستاده بودم و صداهای ع یبی می شنیدم. صدای دوتا مرد که با لا ه ی هرمزگانی می خوندنه صدای ساز و دَف و دست زدن می اومد.

شعر ع یبی می خوندنه چیزی ازش متوجه نمی شدم. راه امتادم به جلوه نور چ شم هام رو اذیت می کرد. کمی صتتبر کردم که به نور عادت کنمه دوباره راه امتادم. آدمای زیادی روی چندتا قالیچه ی بزرگ نشتتستتته بودنه دیوارهای ایراف پر از آیه های قرآنی بوده یه پیرمرد و پیرزن ا سپند دود می کردن. چند نفر روی سر شون پارچه ی سفید بودو هیچی از شون معلوم نبوده حرکت های تندی می کردن. م ضای ع یب و سنگینی بوده اح ساس خوبی ندا شتمه چاره ی آدم هاش ع یب بود. ک سایی که با پارچه ی سفید پو شونده شده بودنه امراد ایرام شون با نگرانی نگاه شون می کردن

مطالب مشابه


آخرین مطالب