سایت همسریابی موقت هلو


بهترین سایت رایگان همسریابی با عکس کدام است؟

آخه آیناز جون من دکترم گفته زیاد اینور اونور نرم؛ ولی تو هروقت دلت خواست بیا پیشم. شمآره تلفن سایت رایگان همسریابی با عکس که یکم قیافش پکر شد با گفتن باشه،

بهترین سایت رایگان همسریابی با عکس کدام است؟ - سایت رایگان همسریابی با عکس


سایت رایگان همسریابی با عکس

- خب، کار خاصی ندارم؛ واسه اونه فران خانوم!

دیدم حوری هم با آیناز زیادی جوره، نخواستم تو ذوق این آیناز بزنم و حوری رو با خودم ببرم. آیناز لقمه اش را قورت داد؛ و گفت: - نه بابا... باید بگم از این به بعد حوری دو روز هفته رو خونه ما میمونه؛ تو هم نیاریش من خودم میام دنبالش و میارم. آروین ابروهایش را باال انداخت؛ و گفت: - دیگه چی؟ میخوای زنم رو از کار خونه زندگیش بندازی؟

سایت بزرگ همسریابی رایگان گوگل با عکس و شماره تلفن

آیناز خندید؛ و گفت: - یعنی میگی حوری کار خونم بلده؟ سایت بزرگ همسریابی رایگان گوگل با عکس و شماره تلفن با نیشخند گفت: - همه که مثل تو بخور بخواب بلد نیستن! عارضم به خدمتت که اون یکی زن داداشت هم کد بانوییه واسه خودش. آیناز قهقهه زد؛ و گفت: - تو هم تا من میخوام من یه حرفی بگم هی تعریف و تمجید از رویا خانوم شروع میکنی ها! سایت رایگان همسریابی با عکس رو به من گفت: - حوری، تو بگو رویا چه کد بانوییه! بهش بگو تا چشمش دربیاد. لبم را زیر دندان کشیدم تا نخندم؛ چون رویا حتی بلد نبود یک نیمرو درست کند و آخر هنر نماییش چایی دم کردن بود. آیناز دست من رو گرفت؛ و همانطور که به سایت رایگان همسریابی با عکس چشم غره میرفت، گفت: - خب حاال تو هم. و بعد روبه من گفت: - قبول میکنی بیام بعضی موقع ها دنبالت و بریم بیرون یا بیایم همینجا؟ نگاهم به ابروهای گره زده آروین خورد که اشاره میکرد بگم نه. خواستم بدون توجه به آروین بگم اره؛ ولی اونقدر با اخم زل زده بود بهم، که گفتم: - آخه آیناز جون من دکترم گفته زیاد اینور اونور نرم؛ ولی تو هروقت دلت خواست بیا پیشم. شمآره تلفن سایت رایگان همسریابی با عکس که یکم قیافش پکر شد با گفتن باشه، دوباره خندید؛ و گفت: - گیتارم میارم واست آهنگ میخونم سایت رایگان همسریابی با عکس میون حرفش پرید؛ و با خنده گفت: - با اون صدای جیغت. شمآره تلفن سایت رایگان همسریابی با عکس رو به فران گفت: - مامان! فران خندید؛ و روبه سایت رایگان همسریابی با عکس گفت: - نمیدونی این رو صداش حساسه؟

کم اذیتش کن. روبه شمآره تلفن سایت رایگان همسریابی با عکس که با اخم سایت بزرگ همسریابی رایگان گوگل با عکس و شماره تلفن رو نگاه میکرد، باشه ای با لبخند گفتم که گل از گل شکفت؛ ولی به جایش آروین با قیافه ناراضیش زل زده بود بهم.

ولی به خودم نگرفتم و مشغول خوردن شدم؛ و در انتها یک لیوان آب پرتقال هم سر کشیدم. آیناز هم که از خوردن دست کشیده بود، رو به من گفت: - پاشو بریم تاپ بازی! و بعد خودش بلند شد؛ و من هم بلند شدم تا باهاش برم. آروین با حرصی اشکار، روبه آیناز گفت: - آیناز... حوری بارداره ها؛ میفهمی! ؟

خنده سایت بزرگ همسریابی رایگان گوگل با عکس و شماره تلفن به گوشم رسید

و آیناز رو به من گفت: - اصال تنها میرم. و به حالت قهر سرش رو به سمت دیگه چرخوند؛ و خواست بره که رو به اروین گفتم: - خوب مواظبم... تو نگران نباش! و بعد چند قدمی دویدم که صدای شلیک خنده سایت بزرگ همسریابی رایگان گوگل با عکس و شماره تلفن به گوشم رسید. - حوری شدی عین پنگوئن ها. و دوباره خندید. از پشت آیناز رو صدا کردم؛ و گفتم: - آیناز صبر کن!

آیناز ایستاد و رو به من گفت: - این شوهرت خیلی رو مخه؛ انگاری من نمیفهمم تو بارداری! دستش رو توی دستم گرفتم؛ و گفتم: - خب دیگه، آروین هم اونجوریه؛ تو که بهتر از من میشناسیش. سرش رو تکون داد؛ و گفت:

مطالب مشابه


آخرین مطالب