سایت همسریابی موقت هلو


زن صیغه ای در سایت همسریابی شیدایی

من هم برم آلبوم عکسامون رو بیارم، ببینیم. باشهای گفتم و به سمت تخت حرکت کردم که دیدم همسریابی شیدایی هم از اتاق خارج شد. قبال شال و مانتویم را درآورده بودم

زن صیغه ای در سایت همسریابی شیدایی - همسریابی شیدایی


همسریابی شیدایی

- واسه تاب چه ذوقی هم میکنه بچم!

و همسریابی شیداییی رو هوا واسه هردوشون فرستاد

و همسریابی شیداییی رو هوا واسه هردوشون فرستاد؛ و دست من رو گرفت و از پله ها باال رفتیم. از باالی همسریابی شیدایی ورود بار دیگر خونه رو با چشم هایم رصد کردم. خونه آنقدر بزرگ و دلباز بود که حتی واسه رفت و آمد زیادی هم اگه بخوای هی این طرف و اون طرف بری، به نظر من باید تاکسی بگیری. همسریابی شیدایی ورودی مارپیچ را به همراه همسریابی شیدایی پیمودم و به سمت دری اشاره کرد؛

و گفت: - خب، این هم اتاق من. دستگیره را با دستش گرفت و با یک حرکت باز کرد. به اتاقی خیره شدم که با نتهای موسیقی و انواع ساز تزئین شده بود.

نتهای موسیقی، به وسیله نخ از سقف اتاق آویزان شده بود و یک طرف اتاق پیانو و طرفی دیگر تختی با تاج عکس سه نفره شان یعنی همسریابی شیدایی مشهد، همسریابی شیدایی و همسریابی شیدایی اصفهان بود؛ خیلی جذاب بود و خواستنی، تو عمرم این چنین تخت خوابی ندیده بودم. وقتی همسریابی شیدایی دید حیران و سرگردان فقط اتاقش را نگاه میکنم، گفت: - دکور اتاقم قبل این، خیلی خوشگلتر بود؛

ولی گفتم یه دستی به سر و رویش بکشم و االن هم شده این. و بعد دستش ر و پشت کمرم گذاشت؛ و گفت: - حوری برو رو تخت استراحت کن؛

من هم برم آلبوم عکسامون رو بیارم، ببینیم. باشه ای گفتم و به سمت تخت حرکت کردم که دیدم همسریابی شیدایی هم از اتاق خارج شد.

قبال شال و مانتویم را درآورده بودم و فقط کش موهایم را باز کردم؛ و روی تخت خزیدم. نمیدانم چطور شد که چشمانم یهو گرم شد؛

و به خواب رفتم. وقتی چشم گشودم، فضای اتاق کمی تاریک شده بود. زود بلند شدم؛ و بعد شستن صورتم، همانطور موهایم را باز گذاشتم و از پله ها پایین رفتم. با دیدن مستخدم جوانی که داشت با سینی چای و کیک به بیرون میرفت، گفتم: - ببخشید بقیه کجان؟ به سمتم چرخید؛ و همانطور که نگاهم میکرد، گفت: - تو باغ هستن خانوم! عصرونه رو اونجا میل میکنن. یهو چشمم به همسریابی شیدایی تهران خورد که داشت به سمتم میاومد؛ مستخدم احترامی گذاشت و از کنارم گذشت. همسریابی شیدایی تهران با سرخوشی به سمتم اومد؛ و همانطور که لبخند میزد، سوتی کشید؛ و گفت: - بابا خوشگل... چقدر هم موی باز بهت میاد، این شکلی دل داداشم رو بردی دیگه!

لبخندی زدم؛ و گفتم: - داداش شما مگه دل هم داره؟

همسریابی شیدایی تهران با خنده

همسریابی شیدایی تهران با خنده گفت: - نگو واسه تو هم اخم و تخم میکنه که باور نمیکنم... حتی نازلی رو هم اینجور نگاه نمیکرد! و انگاری فهمیده بود که نباید اسم نازلی رو میآورد، دستش رو، روی دهنش گذاشت؛ و گفت:  یهویی اومد تو دهنم. با گفتن اشکالی نداره، نگذاشتم تا همسریابی شیدایی زنجان خودش را مواخذه کند. به همراه همسریابی شیدایی زنجان از خونه خارج شدیم و بعد از ده دقیقه قدم زدن، پیش بقیه رسیدیم. فران با دیدنم، روبه همسریابی شیدایی مشهد گفت: - دیگه نمیتونم صبر کنم؛ باید قراره خواستگاری رو با مامان حوری جان مطرح کنم. حوری رو که میبینم میخوام دوتا عروس خوشگل داشته باشم. همسریابی شیداییی که انگار حرف دلش رو زده بودند، با ذوق گفت: - الهی من فدات بشم فران جونم؛ بلکه تو به فکر من باشی. و پدرجون سرش را به معنی افسوس تکان داد؛ و گفت: - بچه من زمان تو نمیتونستم به روی بابام بدون ترس نگاه کنم؛ حاال تو داری هی میگی ازدواج... ازدواج؟ همسریابی شیدایی اصفهان گفت: -خب پدر من، من بیستونه سالمه؛ دیگه داره از وقت ازدواجم میگذره. نباید به فکرش باشم؟ و پدرجون لبخندی زد؛ و گفت: - حرف حق جواب نداره. باد مالیمی میوزید و موهای لختم رو به بازی گرفته بود؛ و همسریابی شیدایی ازدواج موقت همانطور خیره نگاهم میکرد. همسریابی شیدایی زنجان صندلی ای برایم بیرون کشید؛ و من روی آن نشستم و بعد هم مشغول خوردن عصرانه شدیم. فران همانطور که مربا رو، روی نان تست میمالید، رو به همسرش گفت: - امروز دقت کردی همسریابی شیدایی ازدواج موقت نمیگه کار دارم، میخوام برم! ؟ پدر جون لبخند محزونی زد؛ و گفت: - انگاری سر عقل اومده. همسریابی شیدایی ازدواج موقت به حرف اومد؛ و گفت:

مطالب مشابه


آخرین مطالب