سایت همسریابی موقت هلو


سایت دوست یابی مشهد بدون فیلتر

- خانوم، اون سايت دوست يابي مشهد که سکته کرده بود، یه آقای سیوچهار ساله کجاست؟ ولی اوهم بیتوجه بهم، داشت با عجله میرفت. با جیغ گفتم: - یکی به من بگه سایت دو

سایت دوست یابی مشهد بدون فیلتر - سایت دوست یابی مشهد


سایت دوست یابی مشهد

- سکته کرده! با شنیدن این جمله، مات شدم؛ و صدای مرد را دیگه نشنیدم. سایت دوست یابی مشهد سی و چهار ساله سکته کر ده بود. و بعد ادامه داد: - به خاطر ضربه هایی که به سرش خورده، سرش هم آسیب دیده؛  خون از سرش خارج شده و احتمال خونریزی داخلی کمه. بعد ایستادن آمبوالنس ، پرستارها با عجله به سمت آمبوالنس اومدند و سایت دوست یابی مشهد رو با برانکارد بردن؛

و من هم پشت سرشون حرکت میکردم. ولی انگار فضا تهی از هرچیزی شده بود که هیچی را نمیشنیدم؛ 

حتی صدای بهترین سایت دوست یابی مشهد که انگار داشت

حتی صدای بهترین سایت دوست یابی مشهد که انگار داشت بهم چیزی میگفت و من فقط میتوانستم حرکات لبش رو ببینم؛ و در آخر سیاهی مطلق. با سوزش دستم، چشمم رو باز کردم؛ و بهترین سایت دوست یابی مشهد که روپوس سفیدی به تن داشت را دیدم که سرنگی داخل سرمم سايت دوست يابي مشهد کرد. و وقتی دید چشمم رو باز کردم، گفت: -  چشم هات رو باز کردی... خانوم مگه نمیدونی تو چه شرایطی هستی و استرس برات سمه؟

کم مونده بود بچت رو از دست بدی! بدون توجه بهش، چشم هام رو بستم؛ و دوباره به خواب رفتم. بعد اینکه برای بار دوم هم به هوش اومدم؛

خواستم بلند شم که پرستار با داد گفت: - خانوم کجا؟ شما نباید حرکت کنید! ولی من توجهی بهش نکردم؛ و بعد پوشیدن کفش هایم به سمت بیرون رفتم؛ و روبه بهترین سایت دوست یابی مشهد که داشت از آنجا رد میشد، گفتم: - خانوم، اون سايت دوست يابي مشهد که سکته کرده بود، یه آقای سی و چهار ساله کجاست؟ ولی اوهم بیتوجه بهم، داشت با عجله میرفت. با جیغ گفتم: - یکی به من بگه سایت دوست یابی مشهد کجاست؟ و به جلو حرکت کردم؛ و پرستار همچنان سعی در متوقف کردن من داشت. دیگر نتوانستم صدای پرستار را بشنوم و صبور باشم، و با داد گفتم: - شوهرم افتاده رو تخت بیمارستان... سکته کرده؛ و تو به من میگی برگردم رو تختم؟ ولم کن! و به هق هق افتادم. پرستار که دید نمیتونم گریه ام را کنترل کنم، با سایت دوست دختر یابی مشهد دلسوزان های گفت: - باشه، من میبرمت ببینیش؛ ولی بعدش باید برگردی روتختت.سرم رو به معنی باشه باال وپایین میکردم؛ و دستش رو به خاطر لطفش گرفتم و در دستم فشردم. خواستم حرکت کنم که پرستار گفت: - راه رفتن برات خوب نیست، صبر کن. و بعد ویلچری آورد؛ و من روی اون نشستم. با دیدن متن بخش مراقبت های ویژه، قلبم در سینه ام فشرده شد. وقتی به شیشه نزدیک شدم، بلند شدم و از پشت شیشه، سایت دوست یابی مشهد رو دیدم که آرام خوابیده بود؛ روبه پرستار گفتم: - حالش چطوره؟ و پرستار گفت: - عزیزم، بیمارت کسی رو داره که بهش خبر بدی بیاد اینجا؟ پدری، مادری، برادری؟

- خب من که هستم! نگاهم کرد؛ و گفت: - عزیزم تو خودت باید بستری شی؛ با این حالت نمیتونی اینجا کاری کنی. دکترش باید یکی از بستگانش رو ببینه و تو با این حالت نمیتونی؛ پس حتما زنگ بزن یکی بیاد اینجا. چشمم به پزشکی خورد که داشت عالئم حیاتیش را چک می کرد و به پرستار کناریش چیزی میگفت تا یادداشت کند؛ بعد اینکه از بخش خارج شد، با دیدنش صدایش زدم: - آقای دکتر. دکتر همانطور که گوشی پزشکی اش را به گردنش آویزان میکرد، به سمتم اومد.

با اضطراب رو بهش گفتم: - حال سايت دوست يابي مشهد که اونجاست، چطوره؟

سایت دوست دختر یابی مشهد به سمتی

سایت دوست دختر یابی مشهد به سمتی که من اشاره کردم، نگاه کرد؛ و گفت: - شما همسرشون هستین؟

سرم را به معنی بله تکان دادم؛ و انگار با دیدن حاملگیم مردد شد در گفتن حرفش، و سپس گفت: - به یکی از افراد خانوادش زنگ بزنید بیان اینجا... چون باید باهاشون حرف بزنم. با التماس و دروغ گفتم: - شهرستانن؛ نمیتونن بیان. اگه چیزی هست به من بگید.

مطالب مشابه


آخرین مطالب