سایت همسریابی موقت هلو


شلوغ ترین سایت رایگان همسریابی

آیهان هم تلویزیون میدید. بعد از کمی خدمتکارها میز ناهار رو چیدند؛ و همگی سر میز نشستیم. پدرجون که فقط واسم غذا میکشید و بشقابم رو پر کرده بود از غذاهای جور

شلوغ ترین سایت رایگان همسریابی - سایت همسریابی


شلوغ ترین سایت همسریابی

این چه حرفیه؟ شرمنده اگه به خوشگلی خانومت نیست. لبخند خجولی زدم و به سرویس نگاه کردم.

پدر شلوغ ترین سایت همسریابی شیدایی هم یه کاغذ

و بعد پدر شلوغ ترین سایت همسریابی شیدایی هم یه کاغذ روی میز گذاشت؛

و گفت: - این هم از سهم من. آروین با دیدن کاغذ دو ابروش رو انداخت بالا؛ و گفت: - بابا، این خونه که واست خیلی عزیز بود. و پدر آروین هم لبخندی زد؛ و گفت: - خوبه خودت میگی بود...

و الان عروسم بیشتر از اون خونه عزیزه واسم؛ پس میدمش به حوری. به سمت پدر آروین نگاه کردم؛ و گفتم: - شرمندم کردید آقای حائری! پدر آروین قهقه های زد؛ و باخنده گفت: - عروس خوب، آدم پدرشوهرش رو با فامیلی صدا میزنه؟ باز هم خجالت کشیدم؛ و زمین رو نگاه کردم که دستش رو، رو سرم کشید؛و گفت: - من به بابا احمد هم راضیم، یا پدر جون صدام کن. با لبخند نگاهش کردم؛ و گفتم: - چشم پدر جون! و دستش رو به رسم خانوادگیمون بوسیدم که فران با تحسین نگاهم کرد؛ و گفت: - آروین، یه فرشته نصیبت شده!

آروین با لبخند نگاهم کرد؛ و روبه پدرش گفت: - خوش به حال نوه هاتون که مامانش فرشتست!

دروغ چرا، ولی به خاطر حرفی که آروین زد ذوق کردم. آیهان با لبخند خندید؛ و گفت: - فقط دعا کن داداش به تو نرن که حوری بدبخت میشه. و دوباره خندید. فران روبه آیهان گفت: - وا، بچه این چه حرفیه؟ آیهان همانطور که باشیطنت من رو نگاهم میکرد، گفتاست میگم دیگه، عبوس خانیه واسه خودش؛ نمیدونید که حوری از دست داداش آروین چی نمیکشه. که یهو آروین خیاری به سمتش پرتاب کرد؛ و همه خندیدن. چند ساعتی مشغول صحبت بودیم و من با فران خانوم و شلوغ ترین سایت همسریابی هلو مشغول بودم؛ و آروین با پدرش؛ آیهان هم تلویزیون میدید. بعد از کمی خدمتکارها میز ناهار رو چیدند؛ و همگی سر میز نشستیم. پدرجون که فقط واسم غذا میکشید و بشقابم رو پر کرده بود از غذاهای جور واجور؛ و فران خانوم هم هی پشت سر هم میگفت: - بخور جون بگیری عزیزم! با چشمم به شلوغ ترین سایت همسریابی هلو اشاره میکردم که چیزی بگه و من رو از این مهلکه نجات بده؛

ولی با چشم های شیطونش زل زده بود بهم و چشم ازم برنمیداشت. و حتی نمیتونستم زیر نگاه شلوغ ترین سایت همسریابی هلو غذا بخورم. بعد اینکه به زور یه بشقاب غذا رو خوردم، بلند شدم و به بهانه شستن دست هام به بیرون رفتم. به سمت دستشویی رفتم و دست هام رو شستم؛ و خواستم به بیرون برم و یه هوایی بخورم. تا به این سن اینقدر غذا نخورده بودم! دستم رو، روی شکمم گذاشتم که پرپر بود؛ فکر کنم بچه هام هم الان با دیدن اون همه غذا ذوق میکنن!

وا، چه فکرهایی که نمیکنم ها!

شلوغ ترین سایت همسریابی دائم و آیهان جا گرفتم

بعد اینکه چند نفس عمیق کشیدم، به خونه برگشتم؛ و روی مبل کنار شلوغ ترین سایت همسریابی دائم و آیهان جا گرفتم. آیهان هی لبخند میزد و نگاهم میکرد؛ و فکر کنم باز به نیت رویا داره نگاهم میکنه پسره خل وچل. واقعا که بهم میان! شلوغ ترین سایت همسریابی به سمت شلوغ ترین سایت همسریابی دائم اومد؛ و گفت: - داداش تو که بیست وچهار ساعته ور دلشی؛ بیا اینور... حداقل بزار امروز ور دل من باشه. و بعد از دست شلوغ ترین سایت همسریابی دائم گرفت؛ و کشیدش تا بلند شود. شلوغ ترین سایت همسریابی شیدایی هم کمی جا برای شلوغ ترین سایت همسریابی باز کرد تا بشیند. شلوغ ترین سایت همسریابی که به خاطر تنگی جا، غر میزد؛ رو به آیهان گفت: - حداقل تو برو اونور... دارم له میشم. آیهان هم با هزار تا غر زدن، جاش رو به شلوغ ترین سایت همسریابی داد. شلوغ ترین سایت همسریابی هلو بعد اینکه به راحتی جا گرفت، گفت: - آخیش... داشتم خفه میشدم ها! و بعد بدون توجه به اخم آیهان، روبه من گفت: - اون روز که نشد درباره خودمون حرف بزنیم؛ ولی امروز موقعشه! با لبخند نگاهش کردم؛ و گفتم: - خب، هرچی دوست داری بپرس

مطالب مشابه


آخرین مطالب